
تقدیم به کسی که سالها برای آمدنش انتظار کشیده ام و تنها برگ سفید باقی مانده از دفترم را برای آمدنش خالی گذاشته ام...و هنوز به آن امیدم که او -تنها او- آن برگ سفید را برایم پر کند.چرا که من با او معنای عشق را فهمیدم.
"صدای عشق من از سنگ تا ستاره پیچیده است.
از راه دور از انتهای تنهایی سال ها را به جستجوی تو آمدم.
من ماه و آفتاب را
بهار و باران را گم کردم تا سپیده دستهای تو را یافتم.
دست های تو شفای دنیا را در مشت خود دارد.
فقط یک لحظه نوری از نوازش بتابان .
می دانم پیش از آنکه زاده شوم رویای بلند دست های تو را زندگی کرده ام.
دستهای تو رودخانه ازل را به بی کران ابد پیوند می زند.
بگذار همه سال هایم را – هرچه قدر مانده است – در دعایی برای لبهای تو خلاصه کنم
تا همه سال هایت در تبسمی نا تمام به شکوفه بنشیند.
بگذار از شبهای من هر چه قدر مانده است
فقط صرف رویاهایی شود که لحظه ها از تو به من یادگاری داده اند.
بگذار با راه رفتن تو
با صدای تو
با نگاه تو
فراموش کنم که عاشقان سهمی از سیب و ستاره نداشته اند.
فراموش کنم که عشق تنهاست.
من با نیلوفری در دست هایم
بودایی در معبد دلم
به آبی ترین لحظه های خدا
آرزوی نگاهی از گوشه چشم تو را گره زده ام.
من همیشه خدا مسافر بوده ام.
زائری تنها بی همسفر بی زاد راه.
هزار دره
هزار کوه
هزار صحرا
هزار دریا را
رویا به رویا دویده ام.
تا گل دسته های دستهای بلند تو
تا شب قصر آینه چشمهای تو
تا رنگین کمان ابروهای نازنین تو
تا قیامت سرو قامت شگفت تو را
در پر نیازترین لحظه نیایش قابی از نگاهم بگیرم
و سر چهار راه دنیا آنقدر بمانم تا دیگران ببینند عشق چیست.
تا بدانند اگر تو نبودی هیچ آینه ای نبود
پرنده ای نبود
آفتابی نبود.
خانه جهان من زمانی چراغش روشن شد که تو آمدی....
می دانم که خانه ات حوالی قبله منست.
ای اتفاق سبز
ای تکرار ناپذیر
در گوشه ای از خاطره هایت
سراغی هم از من بگیر..."